تبليغاتX
بهانه

بهانه

مطالب این وبلاگ را به هموطنان عزیزم به ویژه مردم دوست داشتنی و خونگرم شهرستان دلفان تقدیم می کنم.

مشهورترین غلط های املایی و دستوری زبان فارسی

 

غلط مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می شود:

دسته ی نخست کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره ی نیک مردان جای می گیرند. در باره ی این  " گندم نماهای جو فروش " می گویند:  فلانی غلط مشهور است، یعنی نان پرهیزکاری می خورد ولی " چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند ".

دسته ی دوم آن واژه ها و عباراتی است که بر خلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان ها جاری است.

اکنون به نمونه های گوناگون این غلط های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن ها  بایسته است دقت کنید :

 

●  به کار بردن تنوین برای واژه های فارسی

کاربرد تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی  است برای واژه های عربی جایز است، مانند: اتفاقاً، تصادفاً، اجباراً، ولی واژه های ناگزیر و ناچار و مانند آن ها که فارسی  است هرگز تنوین بر نمی دارد و نباید آن ها را چون این به کار برد:

گزارشاً به عرض می رسانم ( به جای بدین وسیله گزارش می کنم که )،

 ناچاراً رفتم ( به جای  به ناچار، یا  ناگزیر رفتم).

اکنون کار به جایی رسیده است که بسیاری تنوین را حتا برای واژه های لاتین نیز به کار می گیرند و مثلن می گویند: تلفناً به او خبر دادم، یعنی به وسیله ی تلفن، یا تلفنی  او را آگاه کردم.

تلگرافا  به او اطلاع دادم، یعنی با تلگراف یا تلگرافی او را آگاه کردم.

در این جا لازم به گفتن است که دیرزمانی است که  نوشتن تنوین به صورت اً در خط فارسی به کناری نهاده شده و آن را به صورت ن می نویسند. مثلن : اتفاقن، تصادفن یا اجبارن

 

●  واژه ی های  دو قلو، سه قلو، چهارقلو و مانند آن

واژه ی ترکی دو قلو اسمی مرکب از " دوق " و " لو "  است که روی هم همزادها معنی می دهد و هیچ گونه ارتباطی با عدد ۲ (دو) فارسی ندارد که اگر بانویی احیانن سه یا چهار فرزند به دنیا آورد بتوان سه قلو یا چهار قلو گفت.

 

درست مانند واژه ی فرانسوی دو لوکس De Luxe که بسیاری گمان می کنند با عدد ۲ (دو) فارسی ارتباطی دارد و لابد سه لوکس و چهار لوکس آن  هم وجود دارد. De حرف اضافه ی ملکی در زبان فرانسوی است به معنی " از" ( مانند Of در انگلیسی یا Von  در آلمانی ) و Luxe به معنی " تجمل و شکوه "  است و دو لوکس به معنی " از (دسته ی ) تجملاتی "  است ، یعنی هر چیزی که دولوکس باشد، نه از نوع معمولی،  بلکه از نوع تجملاتی و با شکوه آن است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 10:59  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

خورشید آرزو "فریدون مشیری"


خورشید آرزو
 بگذار سر به سینه من تا که بشنوی 
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد که بيش ازين نپسندی به  کار عشق
آزار اين رميده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا  بگويمت
اندوه چيست،عشق کدام است،غم کجاست
بگذار تا بگويمت:اين مرغ خسته جان
عمري ست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بينمت به  کام
خواهم که جاودانه بنالم به  دامنت
شايد که جاودانه بماني کنار  من
اي نازنين که هيچ وفا نيست با منت
تو،آسمان آبي آرام و روشني
من،چون کبوتري که پرم در هواي تو
يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم
با اشک شرم خويش بريزم به  پاي تو
 بگذار تا ببوسمت،اي نوشخند صبح
بگذار تا  بنوشمت،اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي تو ام،بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني،گرم تر بتاب

    شعر: "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 17:24  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

یک تست چند ثانیه ای مهم.

يك جراح استخوان مي گويد: به نظر من يك سري اعمال و حركات وجود دارد كه مغز انسان قادر به انجام نيست و يا اينكه براي آنها برنامه ريزي نشده است. تست زير اين نكته را ثابت‌مي‌كند

تست زير نمونه‌ي از حركاتي است كه با انجام آن مغز درگير و گيج مي‌شود. حتي اگر بارها و بارها اين عمل را انجام دهيد، مغز با سردر گمي زياد همان نتيجه را نشان خواهد داد و‌ هيچ تغييري بوجود نخواهد آمد
يعني شما نمي‌توانيد، با سعي و تمرين مداوم پاي تان را با هوش كنيد. چرا كه مغز شما از قبل برنامه ريزي شده است
 
              
              
 
        
    
 
اين تست بسيار هيجان انگيز تنها چند ثانيه طول مي‌كشد. باور كردني نيست، ولي كاملا صحت دارد. همين حالا آن را امتحان كنيد
در حاليكه مقابل مانيتورتان نشستيد (هر جاي ديگر مانند؛ صندلي، مبل...) پاي راستتان را كمي بالا آوريد و در جهت عقربه‌هاي ساعت بچرخانيد
در همين حال با دست راست شماره 6 را در هوا بنويسيد. مسير چرخش پاي شما تغيير كرد نه؟!! يعني پاي شما خلاف عقربه‌هاي ساعت شروع به چرخيدن كرد. درسته؟
هنوز دانشمندان علتي براي اين عكس العمل مغزپيدا نكرده‌اند. در نتيجه هيچ‌كاري براي تغيير آن نمي‌توان انجام داد. جالب بود نه؟!!.... شما مي‌توانيد بارها و بارها اين آزمايش را انجام دهيد و بارها و بارها همان نتيجه را مشاهده كنيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 13:54  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

نگاهی به عاشورا، جاودانه ترین حماسه ی تاریخ.

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست!؟

این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست!؟

 

 باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است.

در سال 61 هجري در گوشه اي از اين کره خاکي در سرزمینی به نام عراق و در مکانی به نام کرب و بلا(به معنای گرفتاری و مصیبت) یا همان کربلا حادثه ای به وقوع پیوست و فاجعه ای رخ داد که در تاریخ بشریت مانندی نداشته و نخواهد داشت،اتفاقی که برای همیشه لکه ی ننگی بر پیشانی بشریت بر جای گذاشت و انسانهای آگاه و روشن ضمیر و حقیقت جو را چنان متاثر کرد که گذر زمان هم درد این مصیبت را نه تنها در دلهایشان التیام نمی بخشد بلکه هرساله با فرا رسیدن ایام محرم گویی آن اتفاق تازه رخ داده و جراحات قلبیشان تازه می شود چرا که این حادثه اندوهی جاودانه را بر دلهایشان بر جای نهاد و بار گران این حماقت بی نظیر تاریخ را برای همیشه بر دوش آن ها گذاشت که به حقیقت بسیار سنگین و جانفرساست.این رویداد نیز مانند بسياري از حوادث تاريخي حاصل تضاد دو نيروي انسانی  و اهريمني بود که در نتیجه ی این تضاد آنچه که نباید اتفاق می افتاد حادث شد و پیروان راستین راه حق و انسانهای وارسته و آگاه را برای همیشه ی تاریخ داغدار کرد و امام حسین علیه السلام و هفتاد و دو تن از یاران هم پیمانش که به گواهی تاریخ از کاملترین نمونه های انسانی بودند در فضایی مملو از عشق و دلدادگی به دست پست ترین نمونه های تاریخ بشریت به شهادت رسیدند. در این پست تلاش داریم به گوشه ای از این مصیبت عظیم بپردازیم تا در حد توان خویش وظیفه ای ادا کرده باشیم و چه زیباست اگر عزاداری هایمان با مطالعه در احوال،راه،فکر، سیره و اهداف امام حسین علیه السلام همراه باشد.امید که حضرتش از ما بپذیرد.

عاشقاني که با خبر ميرند

پيش معشوق چون شکر ميرند

از الست آب زندگي خوردند

لاجــــرم شيوه دگر ميرند

چون که شبها نخفته اند زبيم

جمله بي خوف و بي خطر ميرند

از فرشته گذشته اند به لطف

حيف از ايشان که چون بشر ميرند

(ديوان شمس)

مرگي که در عرفان به «موتوا قبل ان تموتوا» تعبير شده است:

بميريد بميرد در اين عشق بميرد

در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

بميريد بميريد کز اين مرگ مترسيد

کز اين مرگ برآييد سماوات بگيريد

(ديوان شمس)

مرگي که عزراييل را هم در آن راهي نيست و در مشابهت ِنوع جان بازي (معامله جانباز با جان ستاننده واقعي)چون جان بازي اسماعيل (عاشق جانباز)در کف ابراهيم (جان ستاننده) است:

«دشمن خويشيم و يار آنکه ما را مي کــشد

غرق درياييم و ما را موج دريا مي کشد

آنچنان شيرين و خوش در پاي او جان مي دهيم

کان ملک ما را به شهد و شير و حلوا مي کشد

همچو اسماعـــــيل گردن پيش خنجر خوش بنه

سر مدزد از وي گلو گر مي کشد يا مي کشد

نيست عزراييل را دست و رهي بر عاشقان

عاشقان عشق را هم عشق و سودا مي کشد»

(ديوان شمس)

آری،عاشورا حادثه ای عظیم بود که در لابه لای خودنکاتی بسیار ظریف به نمایش گذاشت و باعث شد که احساس انسانی از درک حقیقت و مفهوم این مثنوی بلند عاشقانه ناتوان بماند.

انگیزه و عامل اصلی قیام امام حسین علیه السلام چه بود؟

درمورد نهضت امام حسین علیه السلام ، عده ای بر این عقیده اند که امام به خاطر نامه هایی که از سوی مردم کوفه برای ایشان فرستاده شد و از امام دعوت کردند که برای تشکیل حکومت اسلامی به کوفه بروند، به سمت کوفه حرکت کردند و قیام کربلا پیش آمد.

سؤالی که ممکن است مطرح شود این است که؛ آیا اگر مردم کوفه از امام حسین علیه السلام دعوت نمی کردند ، قیام امام اتفاق نمی افتاد؟

در جواب این سؤال باید گفت قیام امام حسین علیه السلام عوامل مختلفی داشت و دعوت مردم کوفه از امام هم یکی از این عوامل بود ولی عامل اصلی قیام امام نبود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 22:25  توسط "رضا (سلیمان) دوستی " 

نامه امام علی (ع) به مالک اشتر (عهدنامه مالک)

نامه امام علی (ع) به مالک اشتر (عهدنامه مالک)

وقتی حضرت امیرالمومنین علی (ع) ، مالک اشتر نخعی از یاران خود را به امارت مصر منصوب نمود، به او فرمانی در قالب یک نامه نوشت. این نامه بی تردید از مهمترین اسناد سیاسی حقوق اسلامی و خصوصا شعبه شیعی آن است.

این نامه به روشنی نشان می دهد رویکرد مترقی امام علی (ع) به مساله حکومت را در عصر جاهلیت عرب و در دوران حکومت های الیگارشی. در این نامه که به نوعی به قانون اساسی اسلامی ایشان می ماند ویژگی های حکومت اسلامی، حاکم اسلامی، حقوق شهروندان، رابطه دولت با شهروند و … بیان شده است. توصیه به علاقه مندان، خصوصا دانشجویان و دوستداران مباحث حقوق، آنرا با دقت کامل مطالعه کنند. این ترجمه از ترجمه نهج البلاغه انجام شده توسط دکتر آیتی می باشد.

توضیح سید رضی (قدس سره) مولف نهج البلاغه: این فرمان را برای مالک اشتر نخعی نوشت، هنگامی که او را امارت مصر و توابع آن داد.در آن‌هنگام که کار بر محمد بن ابی بکر آشفته شده بود.این فرمان از پرمحتواترین فرمانهاست و از دیگرنامه‌های او محاسن بیشتری در بردارد.

متن نامه
به نام خداوند بخشاینده مهربان ‌این فرمانی است از بنده خدا، علی امیر المؤمنین، به مالک بن حارث اشترنخعی در پیمانی که با او می‌نهد، هنگامی که او را فرمانروایی مصر داد تا خراج آنجا را گرد آورد و با دشمنانش پیکار کند و کار مردمش را به صلاح آورد و شهرهایش را آباد سازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 22:49  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

داستان کوتاه "داش آکل" اثر صادق هدایت


 داستان  کوتاه داش آکل یکی از زیباترین داستان های کوتاه ادب فارسی است که به دوستان عزیز تقدیم میکنم،امیدوارم از خواند آن لذت ببرید.


همه ی اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایه ی یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانه ی دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شله ی سرخ کشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسه ی آبی میگردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهو چی و گفت:
«به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.» …..
….. داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک میکرد. از مالش حوله دور شیشه ی استکان صدای غژ غژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!»
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از ما بین دندانهایش گفت:
«ار – وای شک کمشان، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند، و په په پنجه نرم میک کنند!»


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 17:25  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

نیاز

 

پرسيدم: چه عملي از بندگان بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد…

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد…

اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد…

و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد…

اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد،

در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را…

اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد…

و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي‌گيرد كه گويي هرگز زنده نبوده‌ايد…

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه مي‌‌طلبيدم؟ بلي، آموختن…

پرسيدم: چه بياموزم؟

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي‌كشد…

ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است…

بياموزيد كه هرگز نمي‌توانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد،

زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌اي از كردار و اخلاق خود شماست

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما…

به تنهايي و بر حسب شايستگي‌هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي‌گيرد…

بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌هاي شما آشنايند

وليکن شما را همانگونه كه هستيد دوست دارند…

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي‌دهد،

بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست…

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي‌مهري كه نسبت به شما روا مي‌دارند…

مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد…

بياموزيد كه كه دونفر مي‌توانند به چيزي يكسان نگاه كنند…

ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود…

بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد،

تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...

بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌هاي كمتري دارد…

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌هاي شما را فراموش مي‌كنند،

مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي ،

هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود…

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 20:41  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

چارلی چاپلین می گوید

چارلی چاپلین می گوید:


آموخته ام که با پول می توان خانه خريد ولي آشيانه را نه!

می توان رختخواب خرید_ولی خواب را نه!

می توان ساعت خرید_ولی زمان را نه!

می توان مقام خرید_ولی احترام را نه!

می توان کتاب خرید_ولی دانش را نه!

می توان دارو خرید_ولی سلامتی را نه!

ومی توان آدم خرید_ولی دل را نه (قلب خريد ولي عشق را نه !)


آموخته ام که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي!

آموخته ام که مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است!

آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي نه گفت !

آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم !

آموخته ام که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم!

آموخته ام که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن وي!

آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد!

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند !

آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم ؟

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد!

آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان!

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد!

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم!

آموخته ام که زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم!

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن نگاه را وسعت داد.

به امید اینکه همه ی ما هم از این آموخته ها ی زیبا بهره کافی ببریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:47  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

درگذشت استیو جابز،مردی که دنیا را تکان داد

استیو جابز در طول 35 سال فعالیت حرفه ای خود توانست نوع نگاه بشر به زندگی را تغییر دهد و مفهومی نو از صنایع فناوریهای برتر را به دنیا تقدیم کند.

به گزارش خبرگزاری مهر، استیو جابز عنوان مردی است که با اختراعات و ایده های خود دنیا را متحول و با توسعه فناوری زندگی را بهتر کرد.

امروز، میلیونها "آی- پاد"، "آی- فن" و "آی- پد" در جیب میلیونها نفر در سراسر دنیا است. محصولاتی که مفاهیمی چون "پخش کننده های قابل حمل موسیقی"، "تلفنهای همراه هوشمند لمسی" و "تبلتها" را درذهن انسانها نهادینه کردند.حاصل 35 سال تلاش جادوگراپل در عکسهای زیر به تصویر کشیده شده اند:

                                    

                        استیو جابز (سمت راست) با استیو وزنیاک در اولین روزهای راه اندازی اپل در 1976

                                       

                                           نمایشگاه بین المللی NEXTWORLD Expo در 1992
                                           
- رونمایی از "آی- فن"/ تلفن همراهی که مفهوم جدیدی از تلفنهای همراه هوشمند را به دنیا معرفی کرد
                                       
                                                             رونمایی از آی- پد در سال 2010
                                       
                       آخرین حضور استیو جابز به عنوان رئیس اپل- 2011- رونمایی از "آی- ابر" (iCloud)
روحش شاد و یادش گرامی باد.
منبع:کلوب(جامعه مجازی ایرانیان.)
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 23:41  توسط "رضا (سلیمان) دوستی " 

شعر زیبای دو کاج (نسخه قدیم و جدید)

شعر زیبای دو کاج اثر محمد جواد محبت (نسخه قدیم و جدید)

 در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند

یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم

بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

و حالا نسخه جدید شعر دو کاج:

در كنار خطوط سیم پیام

خارج از ده دو كاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران

آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پائیزی

زیر رگبار و تازیانه باد

یكی از كاجها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تأمل كن

ریشه‌هایم ز خاك بیرون است

چند روزی مرا تحمل كن

كاج همسایه گفت با نرمی

دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی

ناگهان از برای من افتاد

مهر بانی بگوش باد رسید

باد آرام شد ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم

کَم کَمَک پا گرفت و سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت

دانه ها ریشه می زدند آسان

ابر باران رساند وچندی بعد

ده ما نام یافت کاجستان

"محمد جواد محبت"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11:2  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

شعر(از خدا صدا نمی رسد) "مشیری"

اي ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بي فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده ايد؟
درميان آبي زلال آسمان

موج دود و خون و آتشي نديده ايد؟
اين غبار محنتي كه در دل فضاست
اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست
اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست
در پي تباهي شماست

گوشتان اگر به ناله ی من آشناست
از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه
از مسافري كه ميرسد ز گرد راه
از زمين فتنه گر حذر كنيد

پاي اين بشر اگربه آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سياست

اي ستاره اي كه پيش ديده ی مني
باورت نميشود كه در زمين
هركجا به هر كه ميرسي
خنجري ميان مشت خود نهفته است
پشت هر شكوفه تبسمي
خار جانگزاي حيله اي شكفته است
آنكه با تو ميزند صلاي مهر
جز به فكر غارت دل تو نيست
گر چراغ روشني به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه اي است

اي ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه شبانه است

اي ستاره باورت نمي شود
درميان باغ بي ترانه زمين
ساقه هاي سبز آشتي شكسته است
لاله هاي سرخ دوستي فسرده است
غنچه هاي نورس اميد
لب به خنده وانكرده مرده است
پرچم بلند سرو راستي
سر به خاك غم سپرده است

اي ستاره باورت نميشود
آن سپيده دم كه با صفا و ناز
در فضاي بي كرانه مي دميد
ديگراز زمين رميده است
اين سپيده ها سپيده نيست
رنگ چهره زمين پريده است
آن شقايق شفق كه مي شكفت
عصر ها ميان موج نور
دامن از زمين كشيده است
سرخي و كبودي افق
قلب مردم به خاك و خون تپيده است
دود و آتش به آسمان رسيده است
ابرهاي روشني كه چون حرير
بسترعروس ماه بود
پینه هاي داغ هاي كهنه است

اي ستاره اي ستاره غريب
از بشر مگوي و از زمين مپرس
زير نعره گلوله هاي آتشين
از صفاي گونه هاي آتشين مپرس
زير سيلي شكنجه هاي دردناك
از زوال چهره هاي نازنين مپرس
پيش چشم كودكان بي پناه
از نگاه مادران شرمگين مپرس
در جهنمي كه از جهان جداست
در جهنمي كه پيش ديده خداست
از لهيب كوره ها و كوه نعش ها
از غريو زنده ها ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين مپرس

اي ستاره اي ستاره ی غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذريم ازين ترانه هاي درد
بگذريم ازين فسانه هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره شب گذشت
قصه سياه مردم زمين
بسته راه خواب ناز تو
مي گريزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بي نياز تو
اي كه دست من به دامنت نمي رسد
اشك من به دامن تو ميچكد
با نسيم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته ميشود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه ی شبانه ام
بر گلو شكسته ميشود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:38  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

به تماشا سوگند "سپهری"

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند
سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 23:26  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

"درد، نام دیگر من است "قیصر امین‌پور "

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                              
قیصر امین‌پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 9:31  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

خدا هنوز از انسان نااميد نشده است

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .

                                                                رابيندرانات تاگور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 19:10  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

آموزش تایپ با ده انگشت!

تایپ نمودن 180 حرف در یك دقیقه شاید برای شما یك رویا تلقی شود ، اما بایستی بدانید اگر مهارت تایپ 10 انگشتی را فرا بگیرید میتوانید با سرعتی بیش از 5 برابر سایر كاربران عادی تایپ نمایید تایپ نمودن 180 حرف در یك دقیقه شاید برای شما یك رویا تلقی شود ، اما بایستی بدانید اگر مهارت تایپ 10 انگشتی را فرا بگیرید میتوانید با سرعتی بیش از 5 برابر سایر كاربران عادی تایپ نمایید و با این مقدار حروف در دقیقه متون خود را تایپ كنید. این مهارت را میتوان بسیار گرانبها دانست چرا كه در دنیایی كه با سرعت رو به مجازی سازی میرود داشتن چنین توانمندهایی بسیار با ارزش است. تایپ 10 انگشتی یك مهارت است كه با اندكی تمرین و ممارست میتوانید به آن دست یابید. در این ترفند قصد داریم چندین روش گوناگون كه باعث ایجاد یك روند رو به رشد برای فراگیری تایپ 10 انگشتی میشود را برای شما بازگو نماییم. با دقت به كیبورد نگاه كنید. دو تا از دكمه های صفحه كلید بر روی خود برجستگی های كوچكی دارند كه وجود آنها به شما كمك می كند تا موقعیت این دو دكمه را حتی در تاریكی یا بدون نگاه كردن نیز بتوان پیدا كرد. دكمه های مذكور، حروف F و J می باشند. انگشت اشاره دست چپ خود را روی حرف F و انگشت اشاره دست راست خود را روی حرف J بگذارید. دو انگشت سبابه خود را روی دكمه Space مستقر نموده و 6 انگشت باقیمانده را به ترتیب روی دكمه های كنار حروف F و J بگذارید (البته بدون فشردن دكمه ها). با مستقر شدن دستتان در این حالت، موقعیت تمامی دیگر كلیدها، نسبت به این 8 كلید ردیف وسط، قابل پیدا كردن می باشد. حال، برای تایپ كردن، هر كلیدی را كه می خواهید فشار دهید باید از میان 8 انگشت ردیف وسط، فقط یك انگشت كه به آن دكمه نزدیكتر است از جای خود بلند شده، كلید مذكور را فشرده و دوباره به جای خود بازگردد. (ترفندستان) پس از بازگشت انگشت به موقعیت اولیه، انگشت بعدی جهت فشردن دكمه بعدی از جای خود بلند شده، دكمه را فشرده و به جای خود باز می گردد. همینطور، هر دكمه ای را كه می خواهیم فشار دهیم، فقط یك انگشت برای فشردن آن از جای خود حركت كرده، آن كلید را فشرده و دوباره به جای خود باز می گردد. در شروع كار، ممكن است اجرای این روش، كمی برایتان دشوار بوده و یا احساس كنید، روش كندی است، اما فراموش نكنید كه به مرور زمان آنقدر در این كار ماهر خواهید شد كه سرعت نوشتنتان با صفحه كلید چندان فرقی با سرعت نوشتن با خودكار نخواهد داشت. كلیات ماجرا همین بود، اما یادتان باشد كه میزان سرعت و مهارت شما در تایپ كامپیوتری فقط و فقط بستگی به میزان تمرین و تجربه تان خواهد داشت. چنانچه زمانی برسد كه بتوانید 180 حرف در دقیقه تایپ كنید (با احتساب كسر 5 حرف به ازای هر غلط) ، یعنی شایستگی دریافت مدرك بین المللی این رشته را داشته و از نظر سازمان فنی و حرفه ای كشور، یك تایپیست حرفه ای به شمار می آیید. پس اگر این مهارت را فرا گرفته اید بایستی به خود ببالید. به یاد هم داشته باشید مدت دوره آموزش تایپ حرفه ای، به طور معمول در آموزشگاه های فنی و حرفه ای 4 ماه است كه گاهی بیشتر نیز می شود. اما جهت آموزش این مهارت به افرادی كه واقعأ انگیره و پشتكار یادگیری آن را داشته باشند، یك جلسه نیز كافی بوده و بعد از آن در صورتی كه تمرین مرتب و مكرر كنند، به مرور زمان در حد تایپیست های حرفه ای آموزش دیده ظاهر خواهند شد. متن فوق ، محتوای یك دوره 4 ماهه را در یك جلسه آموزش می دهد، پس در صورت یاد نگرفتن از خودتان نا امید نشوید. تجربه نشان داده است از هر سه نفری كه توضیحات فوق برایشان بازگو شده، یك نفر واقعأ تایپیست شده است. چه بسا از میان سه نفر بعدی، آن یك نفر شما باشید!

 

منبع: ترفندستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:36  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

نه درس زندگی از آلبرت اینشتین

به گمانم این نابغه فیزیک را به اندازه کافی بشناسید. اما اینشتین جملات قصاری دارد که دقت به آنها برای جمع و جور کردن کلاف سر در گم زندگی مطمنا نمی‌تواند خالی از لطف باشد.

۱- کنجکاوی‌تان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم.
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاوی‌تان راز موفقیت‌تان است.

۲- پشتکار با ارزش است: “نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم.
تا زمانیکه به هدف‌تان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین می‌خواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود، “من برای ماه ها و سالها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. ۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.

                               اینشتین

۳- تخیل قدرتمند است: “تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیت‌های آینده زندگانی است. تخیل با ارزش‌تر از دانش است.
آیا از تخیل‌تان استفاده می‌کنید؟ اینشتین می‌گوید تخیل با ارزش‌تر از دانش است. به یاد بیاورید که توماس ادیسون می‌گفت: “برای ابداع، به یک تخیل خوب و کپه‌ایی از آت و آشغال نیاز دارید.

۴- اشتباه کردن اتفاق بدی نیست: فردی که هرگز اشتباه نکرده، هرگز چیز جدیدی را امتحان نکرده است.
از اینکه اشتباه کردید، نترسید. اشتباه شکست نیست. اشتباهات می‌تواند شما را باهوش‌تر، سریع‌تر و بهتر کنند. در واقع شما زمانی موفق خواهید شد که دو چندان اشتباه کرده باشید.

۵- برای اکنون زندگی کنید: من هرگز به آینده فکر نمی‌کنم – آینده به زودی فرا خواهد رسید.
شما نمی‌توانید فورا آینده را دست خوش تغییرات کنید، بنابراین بسیار مهم است که تمام تلاش‌تان را برای “اکنون” وقف کنید.

۶- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید: حماقت این است که بارها و بارها کاری یکسان انجام دهید و انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشته باشید.
شما نمی‌توانید کاری یکسان را هر روز انجام دهید و انتظار تفاوت در نتایجش داشته باشید. به عبارتی، برای ایجاد تغییر در زندگی بایستی در خودتان تغییراتی ایجاد کنید.

۷- حماقت و نابغگی: “تفاوت بین حماقت و نابغه بودن در این است که نابغه بودن محدودیت‌های خودش را دارد.

۸- یادگیری قوانین و سپس بهتر بازی کردن: “شما بایستی قوانین بازی را بیاموزید. و سپس بهتر از هر فرد دیگری بازی می‌کنید.
دو کار است که باید انجامش دهید: ابتدا باید قوانین بازی را که می‌خواهید بازی کنید بیاموزید. درست است، خیلی هیجان انگیز نیست اما حیاتی است. بعدا، شما بهتر از هر فرد دیگری بازی خواهید کرد.

۹- دانش از تجربه می‌آید: اطلاعات، دانش نیست. تنها منبع دانش، تجربه است.
دانش از تجربه می‌آید. شما می‌توانید درباره‌ی کاری بحث کنید، اما بحث کردن فقط درکی فیلسوفانه از آن کار به شما می دهد. شما بایستی در ابتدا آن کار را تجربه کنید تا بدانیدش. چه کنیم؟ تجربه بیاندوزید. وقت‌تان را خیلی بابت اطلاعات نظری صرف نکنید، بروید و کاری انجام دهید تا تجربه‌ایی با ارزش را کسب کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:52  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

13 اشتباه بزرگ در زندگی

1- خوشبختی خود به قیمت بدبختی دیگران

2- نگرانی از مسائلی که خارج از کنترل شماست

3- عدم حذف غیرممکن در زندگی

4- ترس از ریسک کردن برای پیروزی

5- محدود دیدن

6- اهداف خود را قربانی افکار دیگران کردن

7 - فکر کردن به محدودیتها قبل از اقدام به عمل

8- باز کردن ذهن به روی هر نوع فکر

9- باور به شانس بد

10- ندیدن عواقب و پیامدها

11- بودن در اندیشه ی گذشته

12- سطحی نگری

13- عبرت نگرفتن از شکست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:36  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

آرزوهای ویكتور هوگو برای تو...

ویکتور هوگو 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 21:24  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

عجیبترین جمله زبان انگلیسی

این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود٬ کلمه دوم دو حرفیست٬‌ چهارم چهار حرفی... تا بیستمین کلمه بیست حرفی

نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بی کار:

I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensibleness

ترجمه جمله :

نمیدانم این دكترهای خانوادگی این دست خطهای گیج کننده را از کجا کسب میکنند.با این حال سواد پزشکی انها غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن انها ( دست خط ) برتری میجوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 10:5  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

آزمون عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 21:58  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

زبان نگاه "هوشنگ ابتهاج"

 

زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

"ه.الف.سایه"

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:12  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

هنر آنست که...

 

فریادها را "همه" می شنوند،

هنر آن است که" سکوت ها "را بشنویم!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 21:6  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

دوستان خوب

 

دوستان خوب سایه گستر لحظه های ناب زندگی اند

                         پس من هم برای تک تک دوستان خوبم می نویسم که:

    "  سایه ات برقرار، دوست  خوب من

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 20:46  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

غریب است دوست داشتن "دکتر شریعتی"

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که

 خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!

یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 20:35  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

شعرزیبای عقاب و کلاغ از دکتر پرویز خانلری

این پست رو اختصاص دادم  به یک شعر زیبا از مرحوم دکتر پرویز خانلری که برام خیلی خاطره انگیزه.تقدیم به دوستداران شعر و ادب فارسی.

 

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست
خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرب و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

 

ممنون که شکیبا بودی،حالا یه نظر قشنگ به ما هدیه کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 19:54  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

اختیار...

 

 

اختياری در سفر نبود مرا

رشته ای بر گردنم افکنده دوست

منزلم گه کعبه سازد گاه دير

می کشد هرجا که خاطر خواه اوست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 22:30  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

دلتنگی"دلتنگ خاطرات..."

                                در جویبار عمر

                                                        درباغ زندگی


                           همواره شادابند

                                                گلهای خاطرات.


      چون لاله میسوزند،

                               همواره می تابند،

                                                 در راه زندگی،


                                                         فانوس خاطرات


                       فصل خزان را


                                          دست زمان را


گویا رهی نیست

                                  در باغ خاطرات.

شعر:الهیار بیات

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 21:45  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

من اینجا بس دلم تنگ است..."مهدی اخوان ثالث"


بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گويند،
گرفته کولبار زادِ ره بر دوش،
فشرده چوب‌دست خيزران در مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مه‌گون فضای خلوت افسانگی‌شان راه می‌پويند،
ما هم راه خود را می‌کنيم آغاز.



سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام.
سه ديگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.



من اينجا بس دلم تنگ‌ست
و هر سازی که می‌بينم بدآهنگ‌ست.
بيا ره‌توشه برداريم،
قدم در راه بی‌برگشت بگذاريم،
ببينيم آسمانِ "هر کجا" آيا همين رنگ‌ست؟



تو دانی کاين سفر هرگز بسوی آسمانها نيست.
سوی بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام،
سوی ناهيد، اين بد بيوه‌ی گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،
که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام،
و می‌رقصيد دست‌افشان و پاکوبان بسان دختر کولی،
و اکنون می‌زند با ساغر "مک‌نيس" يا "نيما"
و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما،
سوی اينها و آنها نيست.
بسوی پهن‌دشتِ بی‌خداوندی‌ست،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند.



بهِل کاين آسمان پاک،
چراگاه کسانی چون مسيح و ديگران باشد:
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرشان کيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم



بسوی سرزمينهايی که ديدارش،
بسان شعله‌ی آتش،
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ی بيدار.
نه اين خونی که دارم، پير و سرد و تيره و بيمار.
چو کرم نيمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم
که از دهليز نقب‌آسای زهراندود رگهايم
کشاند خويشتن را، همچون مستان دست بر ديوار،
بسوی قلب من، اين غرفه‌ی با پرده‌های تار
و می‌پرسد، صدايش ناله‌ای بی‌نور:
- "کسی اينجاست؟
هلا! من با شمايم، های! ... می‌پرسم کسی اينجاست؟
کسی اينجا پيام آورد؟
نگاهی، يا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟"
و می‌بيند صدايی نيست، نور آشنايی نيست، حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پايی نيست.
صدايی نيست الا پت‌پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزديک و دستش گرمِ کار مرگ.
وز آنسو می‌رود بيرون، بسوی غرفه‌ای ديگر،
به‌اميدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،
ولی آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطای درويشی که می‌خواند:
"جهان پيرست و بی‌بنياد، ازين فرهادکش فرياد ..."



وز آنجا می‌رود بيرون، بسوی جمله ساحل‌ها.
پس از گشتی کسالت‌بار،
بدانسان - باز می‌پرسد - سراندر غرفه‌ای با پرده‌های تار:
- "کسی اينجاست؟"
و می‌بيند همان شمع و همان نجواست.
که می‌گويد بمان اينجا؟
که پرسی همچو آن پير به‌درد‌آلوده‌ی مهجور:
خدايا "به کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده‌ی خود را؟"



بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
کجا؟ هر جا که پيش آيد.
بدان‌جايی که می‌گويند خورشيدِ غروب ما،
زند بر پرده‌ی شبگيرشان تصوير.



بدان دستش گرفته رايتی زربفت و گويد: زود
وزين دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دير



کجا؟ هر جا که پيش آيد.
به آنجايی که می‌گويند
چو گل روييده شهری روشن از دريای تردامان
و در آن چشمه‌هايی هست،
که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين‌بال شعر از آن
و می‌نوشد از آن مردی که می‌گويد:
"چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی
کز آن گل کاغذين رويد؟"
به آنجايی که می‌گويند روزی دختری بوده‌ست
که مرگش نيز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک ديگری بوده‌ست،



کجا؟ هر جا که اينجا نيست.
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم.
ز سيلی‌زن، ز سيلی‌خور،
وزين تصوير بر ديوار ترسانم.
درين تصوير،
عمر با تازيانه‌ی شوم و بی‌رحم خشايرشا
زند ديوانه‌وار، اما نه بر دريا،
به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.



بيا تا راه بسپاريم
بسوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته، ندروده
بسوی سرزمينهايی که در آن هر چه بينی بکر و دوشيزه‌ست
و نقش رنگ و رويش هم بدينسان از ازل بوده،
که چونين پاک و پاکيزه‌ست.



بسوی آفتاب شاد صحرايی،
که نگذارد تهی از خون گرم خويشتن جايی
و ما بر بيکرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ی دريا،
می‌اندازيم زورقهای خود را چون کُلِ بادام
و مرغان سپيد بادبانها را می‌آموزيم
که باد شرطه را آغوش بگشايند
و می‌رانيم گاهی تند، گاه آرام



بيا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دل‌کنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بی‌فرجام بگذاريم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 10:57  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

یک غزل ناب از هاتف اصفهانی

چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی

که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان ترا، تو مهی و جان جهان ترا

ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیاله ی ما، که خون به دل شکسته ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین

همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که'هاتف' از برش این زمان، روی از ملامت بی کران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 18:23  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  | 

هدیه "فروغ فرخزاد"

هـــــدیــه

من از نهایت شب حرف میزنم


من از نهایت تاریکی


و از نهایت شب،

 حرف میزنم


اگر به خانه من آمدی !

برای من ای مهربان

چراغ بیار.

 
و یک دریچه که از آن،


به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 22:35  توسط "رضا (سلیمان) دوستی "  |